تبليغاتX
وبلاگ فارسی لیلا کحالی
اگر چشم هایم را ببندم ماه می افتد



 

با اینکه نیستی

از کنارم رد می شوی

با قطاری که

پشت شیشه هایش ایستاده ای

و ابر ،

دستمالی است

که برایم تکان می دهی

حتمن اینطور است

راستش

من که نه ترا میبینم

نه قطار و شیشه هایش را ...

فقط ؛

این ابر را...

قبلا ...

در دست تو دیده ام...

نوشته شده توسط لیلا کحالی در ساعت 8:37 | لینک  | 



بگذار ...

حتی اگر هیچ وقت نمی آیی

خیال کنم که در راهی

بگذار کشتی ها در من لنگر بیاندازند

قطارها در من بایستند

چه میدانی !؟

شاید قطا ری که تو را برد

در قلب من از ریل خارج شد!

نوشته شده توسط لیلا کحالی در ساعت 7:54 | لینک  | 

 


این عکس

 آخرین یادگار توست

من و تو 

در ساحل دریا!

فقط عکس را که می گرفتند

دریا هزار سال پیش

خشکیده  بود

تو هنوز به دنیا نیامده بودی

ومن هیچ وقت

 دریا نرفته بودم!

 

نوشته شده توسط لیلا کحالی در ساعت 18:41 | لینک  | 

 

گاهی در را باز کن

من پشت در ایستاده ام !

آنقدر کوچک ...

که دستم به زنگ نمی رسد

ولی تو در را باز کن

ببین که پشت درم

درست مثل هیچ کس!

نوشته شده توسط لیلا کحالی در ساعت 8:13 | لینک  | 

 

 

گنجشک ها

روی سیم

چرت می زنند

شاید هم خودشان را

بخواب زده اند

و گوش می دهند

به صدای دیوانه ای

که گوشی را برداشته است

با خودش حرف می زند

 

نوشته شده توسط لیلا کحالی در ساعت 15:52 | لینک  | 

http://www.farheekhtegan.ir/content/view/29275/40

نوشته شده توسط لیلا کحالی در ساعت 12:8 | لینک  | 

1.

کتاب فلسفه را ورق میزنم

خطوط درهم

علت و معلول

برهان و دلیل

ممکن الوجود...

کتاب فلسفه را ورق میزنم

دنبال گلی میگردم

که تو لای کتابم گذاشتی...

 

 

2.

اسبها به ماشین ها برخورد میکنند

سیب ها، زیر پا می مانند

اتوبوسها از روی ترانه هایم می گذرند

عرض این خیابان کم است

وقتی با شال ترکمنم عبور می کنم

نوشته شده توسط لیلا کحالی در ساعت 18:22 | لینک  |