با اینکه نیستی
از کنارم رد می شوی
با قطاری که
پشت شیشه هایش ایستاده ای
و ابر ،
دستمالی است
که برایم تکان می دهی
حتمن اینطور است
راستش
من که نه ترا میبینم
نه قطار و شیشه هایش را ...
فقط ؛
این ابر را...
قبلا ...
در دست تو دیده ام...
بگذار ...
حتی اگر هیچ وقت نمی آیی
خیال کنم که در راهی
بگذار کشتی ها در من لنگر بیاندازند
قطارها در من بایستند
چه میدانی !؟
شاید قطا ری که تو را برد
در قلب من از ریل خارج شد!
این عکس
آخرین یادگار توست
من و تو
در ساحل دریا!
فقط عکس را که می گرفتند
دریا هزار سال پیش
خشکیده بود
تو هنوز به دنیا نیامده بودی
ومن هیچ وقت
دریا نرفته بودم!
گاهی در را باز کن
من پشت در ایستاده ام !
آنقدر کوچک ...
که دستم به زنگ نمی رسد
ولی تو در را باز کن
ببین که پشت درم
درست مثل هیچ کس!
گنجشک ها
روی سیم
چرت می زنند
شاید هم خودشان را
بخواب زده اند
و گوش می دهند
به صدای دیوانه ای
که گوشی را برداشته است
با خودش حرف می زند
1.
کتاب فلسفه را ورق میزنم
خطوط درهم
علت و معلول
برهان و دلیل
ممکن الوجود...
کتاب فلسفه را ورق میزنم
دنبال گلی میگردم
که تو لای کتابم گذاشتی...
2.
اسبها به ماشین ها برخورد میکنند
سیب ها، زیر پا می مانند
اتوبوسها از روی ترانه هایم می گذرند
عرض این خیابان کم است
وقتی با شال ترکمنم عبور می کنم